از بین تمامی آدم هایی که در فضای اندیشه ایران حرف میزنند، به شخصه بیشترین احساس همذات پنداری را با "مصطفی ملکیان" دارم ، کسی که دیگر گروه فلسفه دانشگاه تهران و هیچ استادی نمیتواند نادیده اش بگیرد. ملکیان یک "اگزیستانسیالیست تحلیلی" است. عبارتی که شاید اول پارادوکس (بقول خود استاد متنافی الاجزا) به نظر آید ، اما ممکن است برای عده ای که مدت ها دغدغه معنا و اخلاق در زندگی داشته اند و بر ناسیونالیسم هم به اندازه اسلام(به قول استاد اسلام دو ) نقد دارند، خيلي هم با معنا باشد...
جعفر مجرد قمى : مصطفى ملكيان را آنهايى مى شناسند كه دغدغه يافتن «راهى به رهايى» دارند. اين در حالى است كه امروزه ودر فضاى فعلى جامعه ما سخن گفتن و داورى كردن و از سر دقت و تحليل به نقد وارزيابى انديشه ها پرداختن، كارى دشوار ومشكل است. چه آدم ها گرفتار روزمرگى و دلمردگى اند. گرفتار خود و خودپسندى اند و دراين شرايط صعب يافتن «راهى به رهايى» كارى است سخت و دشوار.
در باب گذشته چيزي براي گفتن ندارم «من همينم كه تو ميبيني و كمتر از اينم» چون اولاً احساس نمي كنم كه رويداد قابل توجهي در زندگي من رخ داده باشد، كه ارزش اين را داشته باشد كه شما وقتتان را صرف شنيدن شرح و وصف آن كنيد. ثانياً نه در نظام حوزوي و نه در نظام دانشگاهي پيرو سنت استادي ـ شاگردي، نبوده ام، كه ذكر كنم كه استاد من فلان كس بوده كه او شاگرد بهمان كس و او هم به نوبه خود شاگرد بيسار كس بوده است تا به اين ترتيب تراديسيون و سلسله النسب استادي - شاگردي و فكري خودم را معرفي كنم.